|
من و دختر قشنگم
خاطرات من از لحظه بوجود آمدن نی نی تا ...
بالاخره ياسي با پوشك خداحافظي كرد....................هــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــوراااااااااااااااااااااااااااااااااااا.
خيلي خيلي خوشحالم و راحت و سبك ولـــــــــــــــــــــــــــــــي دلم هم گرفته و دلم شديد واسه بچگي هاي ياسي تنگ مي شه شايد جزئيات پروژه پوشك گيري رو بعدا بذارم و شايد هم خصوصي فقط واسه خودم و ياسي نگه دارم نمي دونم؟!!!!!!!!تا چي پيش بياد ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ زنان صبور مادران فداكار دختران عزيز خواهران مهربان
شنبه بیست و سوم اردیبهشت 1391 | 13:0 | مامان یاسمین |
شیرین شیرینم فردا اولین روز ورودت به سی امین ماه زندگیت هست......مبـــــــــــــــــــــــــــــــــــارک باشه نازنینم دلبری کردنهات حد و حساب نداره و من هرروز بیشتر از روز پیش شیفته و شیدای توام.مورد توجه غریبه و آشنا هم هستی......تو کوچه و خیابون و پارک غیر ممکنه کسی از کنارمون رد بشه و نسبت به شما بی توجه باشه،،وقتهایی هم که مهمونی می ریم نقل مجلسی گلم. میگم :اسمت چیه؟ می گی:"هاسمین طلا"........می گم: مامانی بهت چی می گه؟ می گی:"هاس هاس-هسمین-اماس"="یاس یاس-یاسمین-الماس" یکی از آرزوهات در این مقطع زندگی رسیدن دستت به دکمه آسانسوره............این رویای ساده کودکانه تا چند ماه دیگه مطمئنا به واقعیت تبدیل می شه.......از خدا می خوام همه آرزوهات رو برآورده کنه نوگل من هنوز هیچ نشونی از حال و هوا و بازیهای دخترونه نداری و همچنان با پازل و کتاب و توپ سرگرمی ،اســـــــــــــــــاسی.خیلی کم دیدم که با عروسکهات بازی کنی یا حتی اونا رو تو بغل بگیری. از لحاظ آداب معاشرت و روابط اجتماعی رفتارت واقعا خوبه : به همه سلام می کنی،افراد رو در اکثر مواقع "َشما" خطاب می کنی(گاهی هم فراموشت می شه)،به موقع تشکر می کنی و می گی:"مسی/دست شما درد نکنه،زحمت کشیدی" .در جواب تشکر هم می گی:"خواهش می کنم".اگه کار اشتباهی انجام بدی می گی:"مذرت می خوام" و بیشتر می گی:"ببشید دفعه دیگه فلان کار رو انجام نمی دم".اگه بخوای کار خاصی انجام بدی یا دست به وسایل شخصی کسی بزنی حتما قبلش اجازه می گیری.موقعی که تلفنی با کسی صحبت می کنی احوال همه اهل خونه رو از مخاطب جویا می شی.اگه کسی بهت بگه:فدات بشم/قربونت برم در جوابش می گی:"خدا نکنه" قبلا واست گفتم در مواردی که واقعا می زنی به در لجبازی و به حرف گوش نمی دی بابایی می گه: باید کوکو رو ببرم،یاسمین کار بد می کنه.........یه بار بابایی لباسشو عوض کرد تا مثلا کوکو رو ببره،خطاب به کوکو گفت:با یاسی خداحافظی کن تا بریم.شما فورا گفتی:"کوکو که دست نداره بای بای کنه"......من و بابا زدیم زیر خنده!!!! اگه از دستت ناراحت بشم فورا می گی:"ناحت نباش عسیسم همه چی درس می شه" یا می گی:"خودتو ناراحت نکن" گاهی سر به سرم می ذاری و مثلا اگه بگم:یاسی فلان چیزو بده لطفا..می گی:"بگو ببشید تا بدم" می گم :ببخشید. می گی:" دوباره بگو" دوباره می گم می گی:"یه بار دیگه" و بعد از بار سوم چیزی رو که خواستم تحویلم می دی.(من هیچوقت اینجوری نگفتم و نمی دونم از کجا یاد گرفتی؟؟؟) اگه یه موضوع ناراحتم کنه و یه خورده اشکم در بیاد می گی:" گیه نکن ،دیگه بزگ شدی"="گریه نکن،دیگه بزرگ شدی" رفته بودیم مسجد واسه تعزیه آقای اصلانی،بدون اینکه چیزی بهت گفته باشم خودت آروم بودی و خیلی آروم صحبت می کردی،حتی به ایلیا گفتی:هیـــــــــــس!اینجا نباید سرو صدا کنی..... بهت می گم:یاسی از رو صندلی بیا پایین، می افتی ها!!.می گی:"نه،مجاجج خودم هستم"=مواظب خودم هستم" بعضی اصطلاحات در مواقع لزوم: جدی می گی! تو رو خدا ولم کن فلان چیزو می گم نمی دونم/نمی تونم آخه
و در فرهنگ لغاتت: منتب(monatab)=مرتب سوسری=روسری ابازی(abazi)=اسباب بازی پاکین=پارکینگ قد و وزنت در پایان 29 ماهگی: وزن5/17 کیلوگرم قد:94 سانتی متر چهارشنبه سیزدهم اردیبهشت 1391 | 13:17 | مامان یاسمین |
يه بار ديگه .......پايان يه زمستون ديگه...........آغاز يه بهار ديگه.......
آغاز سومين بهار زندگي دخترم.........آغاز يه سال جديد.......يه سال نو.........با يه عالمه آرزوي تر و تازه ........با تجديد آرزوهاي قديمي دلم مي گيره............................................................................ دلم واسه اين سالهايي كه پشت سر هم مي يان و مي رن تنگ مي شه............................واسه سالهايي كه نو بودن و كهنه شدن و به خاطره ها پيوستن.................................. كاش اين سال نويي كه تا دوسه روز ديگه مي ياد يه سال خوب باشه.....يه سال قشنگ...........يه سال شاد مي خوام دعا كنم كه تو اين سال جديد هيچكس عزيز از دست نده.........هيچ بچه اي بي مادر نشه و هيچ مادري بي بچه......... سلامت و شاد باشن همه در كنار عزيزانشون دلهاي همه پاك باشه از هر غصه و غم و از هر كينه و دشمني و ..............و ................ و هزار آرزوي خوب ديگه دعا مي كنم واسه شادي روح مادربزرگهام و همه مادر بزرگها و پدر بزرگها و همه اسيران خاك.....................واسه طول عمر همه پدر و مادرها واسه سلامتي پدر ومادر و همسرم .......واسه سلامتي و شادي روزافزون ياسمينم.........واسه سلامتي همه دوستانم .........واسه سلامتي همه اونايي كه مي شناسمشون و واسه سلامتي خودم به اميد سالي سراسر نعمت و رحمت از جانب پروردگار
پي نوشت: دوستان عزيز پرشين وبلاگي؛من نمي تونم واستون كامنت بذارم و نمي دونم كه اشكال از كجاست؟؟؟؟؟؟؟؟؟به حساب بي معرفتي من نذاريد شنبه بیست و هفتم اسفند 1390 | 12:22 | مامان یاسمین |
نازنینم،فرشته ملوس وقتی از وجودت تو دلم با خبر شدم......وقتی یواش یواش رشد کردی و قلمبه شدی....وقتی به دنیا اومدی و صدای گریه ات همه وجودم رو خندوند.....حس کردم بهتر از این نمــــــــــــی شه حالا که آروم آروم جلوی روم پا می گیری و بزرگ می شی...... حالا که هرروز با کارهای تازه و حرفهای نو منو سورپرایز می کنی هم حس می کنم بهتر از این نمـــــــــــی شه می خوام اعتراف کنم ........یه وقتهایی هست که حس می کنم دیگه آخرشه......آخر همه بهترینها......حس می کنم بهتر از مادر شدن و مادر بودن و مادری کردنه....... وقتهایی که از خواب ناز بیدار می شی و داد می زنی:"مامان بیا پیش من" وقتهایی که با دستهای کوچولوت صورت منو نوازش می کنی و می گی:"نازت کردم" وقتهایی که لبات صورتمو لمس می کنه و بوسه هات به همه وجودم گرما می بخشه. وقتهایی که می گی:"مامان بیا رو پشتم بخواب......مامان بیا رو دلم بخواب" وقتهایی که بابایی می شه رقیب سرسختت و به ازای هر یه بوسه از طرف اون تو دوبار منو می بوسی. وقتهایی که رقیب بغلم می کنه و تو محکم می گی:"تو فقط مامان منی" وقتهایی که لباس عوض می کنم یا تا دم در می رم و تو می گی:"سرما نخوری!" وقتهایی که می دوی سمتم و می گی:"می خوام بغلت کنم" وقتهایی که از چیزی ناراحتی ،یا جاییت به قول خودت اوف شده یا خوابت می یاد یا چیز دیگه ای اذیتت می کنه و فقط و فقط می خوای بیای بغل من و با چشمای اشک آلود می گی:"مامان منو بغل کن" وقتهایی که می گی:"مامان بیا پیش من بشین" وقتهایی که می گی:"دوست دارم......عاشگتم......هدات بشم اهالی(فدات بشم الهی)........گبونت برم(قربونت برم)" وقتهایی که واست کتاب می خونم و تو سر قشنگنو به بازوی من تکیه می دی. وقتهایی که بخاطر یه کار ضروری می ذارمت پیش مامان نسرین و یه ساعتی ترکت می کنم و تو گریه سر می دی:"منم می یام" وقتهایی که می خوای بخوابی و یه دستت شیشه شیرت هس و با دست دیگه دستای منو می گیری و گاهی هم انتخاب می کنی کدوم دستم تو دستت باشه. و.....و.....و...... عزیز دل مامان،عشق من خوشبختی من با حضور تو روز به روز فزونی می یابد و من نهایتی برایش نمی بینم. خدای بزرگ و مهربان من ممنونم که منو مادر کردی......ممنونم که محبت منو تو دل یگانه دخترم جای دادی......و بیش از همه ممنونم که همیشه محکم هوامو داشتی....... هیچوقت ما رو به حال خود رها نکن .......هیچوقت نعمت سلامتی و شاد زیستن رو از من و خانواده ام نگیر وبه پدر و مادرم عمری طولانی عطا فرما ....آمین پروردگارم قدر بزرگی خودت عــــــــــــــــــــــــاشقتمچهارشنبه بیست و ششم بهمن 1390 | 11:6 | مامان یاسمین |
خدايا
متبركم گردان تا عشق ورزيدن و خنديدن را بياموزم به همه عشق بورزم حتي كسانيكه مرا دوست ندارند،از من بد گفته اند و به من آسيب رسانده اند بادا كه در همه شرايط و موفقيتهاي زندگي بخندم و بدانم كه در هرچه روي مي دهد رحمت تو نهفته است. روز عشق مبـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــارك سه شنبه بیست و پنجم بهمن 1390 | 13:38 | مامان یاسمین |
قند عسل مامان وارد 27امین ماه زندگیت شدی؛مبــــــــــــــــــــارک باشه خوشگلم شدت خیلی سریعه و من بهش نمی رسم......لباسهایی که تا چند روز پیش کاملا اندازه ات بودن واست کوچیک شدن.....کلماتی که تا دیروز خوب تلفظ نمی کردی ،امروز قشنگ تلفظ می کنی.....اینها هم خوبه و هم بد.....هم شیرینه و هم .....بگذریم: گاهی دلم می خواد فقط نگات کنم و تو فقط حرف بزنی واسم.......دلم می خواد زمان توقف کنه بعضی وقتها که می خوای حتما به حرفت گوش بدم می گی:"خواهش می کوئم"....مثلا تو کوچه ایم و داریم راه می ریم ، می یای سمت من و می گی:"مامان منو بغل کن" می گم: یه ذره دیگه راه بیا بعد بغلت می کنم....می گی:" مامان بغلم کن،خواهش می کوئم". از صداهای بلند همچنان می ترسی،بطوریکه حتی اگه از داخل خونه مثلا صدای کامیون بشنوی سریع می ری یه جا قایم می شی. اگه بخوای از جایی مثل در قبل من رد بشی می گی:"ببشید مامان"="ببخشید مامان" علاقه زیادی به مورچه کشی پیدا کردی و اگه یه مورچه ببینی با لنگه کفش چندین بار می زنیش و بعد می گی:" هدمش"="زدمش" واسه صدا کردن من می گی:"مامان خوشگل بلا" یا "مامان، دوست دارم" اگه بابایی شبها نوازشت کنه یا ببوستت می گی:" مامان بوس/ناز کرده"(طوری می گی با این منظور که لازم نیست دیگه شما ناز کنی) بابایی یه لپ شما رو چند بار می بوسه و بعد بهت می گه:همه بوساتو خوردم،دیگه بوس نداری.....از اون لپ دیگه با روش خودت بوس برمی داری و می ذاری رو لپی که بابایی بوساشو خورده .....ما عاشق این کارتیم. بابایی بهت می گه:بیا یه کم بوس بریز تو چایی من تا شیرین بشه.......باز هم با روش خودت تو چایی بابایی بوس می ریزی و از اینکه چایی بابایی شیرین شده می خندی و ما می خندیم به خنده شیرین تو. جمله ای که بیشتر از همه در طول روز علاوه بر ابراز علاقه هات به زبون می یاری اینه:"مامان بیا پیش من بشین" شیشه شیرتو دادم دستت ،بالشتو از رو تخت برداشتی و داری می ری سمت هال که رو کاناپه دراز بکشی و شیر بخوری ؛می گی:"چقدر من بار دارم،یه کم بشینم خسته شدم" توی کوچه،کنار جوی پیاده رو داریم راه می ریم می گی:"بیا بریم تو پیاده رو ،ماشیت می یاد"یی چند روزه دائما می پرسی:" این/ اون چیه؟" یا می پرسی:" اس(اسم) فلان چیز/فلان کس چیه؟"(مثلا می پرسی:"اس مامان نسرین چیه؟") ازت می پرسم: چه خبر؟ می گی:"سلامتی" می گی:" هدات بشم اهالی"=فدات بشم الهی"/"گبونت برم ایشالا"="قربونت برم ایشالا" می خوایم بریم بیرون،تو رو حاضر کردم؛می گی:"قاشن بپوش،زیپشو بکش بالا،خوخیی هرت کن،بریم"=" کاپشن بپوش،زیپشو بکش بالا،روسری سرت کن،بریم" عاشق سریال عشق ممنوع هستی و شخصیتهای قصه رو هم خوب می شناسی:از سمر،نهال،مراد،،عدنان بیک....تا مادموازلو بشیر....شبها که تلویزیون رو روشن می کنم مرتب می پرسی:"همر (سمر) کی شروع می شه؟" جنگ شکوفه ها رو هم دوست داری و اواسط برنامه که می شه لباسهاتو از تو کمد در می یاری که بپوشی و بری پیش نی نی ها .......من کلی باید حرف بزنم و دلیل قانع کننده بیارم که قبول کنی رفتن پبش نی نی ها غیر ممکنه علاوه بر این از اردکهایی که به بچه ها جایزه می دن هم می خوای(هر روز که برنامه رو می بینی این بساط ماست)صبحها منتظر این برنامه هستی و هی می پرسی:"مد کودک(مهدکودک=برنامه کودک)کی شروع می شه؟" موزیک ابتدا و انتهای بفرمایید شام ،مخصوصا موزیکی که همراه با ترانه هست رو هم خیلی دوست داری و همراهش می خونی:" عسیسم بفرمایید شام" صبح تا شب هم کتابهاتو پهن می کنی و من باید دونه دونه و بعضیها رو چند بار پشت سر هم بخونم.....خودت هم مدام از حفظ می خونیشون. یه جریان یا یه خاطره رو واسه من تعریف می کنی و بعد می پرسی:" خاددته؟"="یادته؟" در فرهنگ لغتت: ببابه(bababe)=پروانه بقایا(boghaya)=پرتقال منونگ(manunag)=پنگوئن گه هبک(gaho habak)=چرخ فلک بگیگ(bagig)=ته دیگ
شنبه پانزدهم بهمن 1390 | 12:54 | مامان یاسمین |
دختر ناز بی نظیر من 25 ماهگیت پیشاپیش مبــــــــــــــــارک گلم. چی بگم از شیرین زبونیها و بلبل زبونیهات....که هرچی بگم کم گفتم!!!!دل منو می بری با حرفهای قشنگت کاملا می تونی احساساتتو بیان کنی؛چه حس بد و چه حس خوب:مثلا وقتهایی که خوابت میاد یا از چیزی می ترسی سریع عنوان می کنی.....اگه چیزی رو بخوای یا چیزی یا کسی رو دوست داشته باشی هم به زبون می آری. همونطور که قبلا هم گفتم خیلی خوب صحبت می کنی...درکت از مسائل و محیط اطراف بسیار بالاست،خیلـــــــــــــــی بیشتر از یه بچه دوساله می فهمی.....بسیار باهوش و با دقتی و ریزبینانه به همه چی توجه می کنی...یادگیریت هم خیلی خیلی سریع هست و همه چی رو با یه بار گفتن یاد می گیری. روزی چند بار به من می گی:"دوست دارم" یا می گی:"خیلی دوست دارم" و یا "عاشگتم" و من با این جملات شیرین حس و حالی بهم دست می ده که قابل توصیف نیست....البته اگه به حرفت نکنم یا مسئله ای رو بهت تذکر بدم یا یه تشر مادرانه کوچولو بهت بزنم منو می زنی و می گی:"مامان بد....دوست ندارم" و اینطور مواقع همه غصه های دنیا می آد تو دل من و یه جورایی از خودم متنفر می شم......(هرچند که اینطور وقتها سریع می بوسیم و می گی:"عاشگتم" و من دوباره حالم خوب می شه) وقتهایی که کار بدی می کنی بهت می گم:دختر بد و شما جواب می دی:"گختر بد نیستم،ناسم"="دختر بد نیستم،نازم"......وقتی بهت می گم:بی ادب جوابت اینه:"بی ابد نیستم،ناسم"=+بی ادب نیست،نازم"(همراه با تکون دادن سر که خیلی بامزه است و هروقت اینطوری جواب منو می دی سرتو هم تکون می دی)گاهی هم خودت بعد از انجام یه کار بد می گی:" بشه بدی ام"="بچه بدی ام" بهت می گم:دوست دارم... می گی:" دوست دارم" می گم: من بیشتر.....می گی:"من بیشتر" چند تا شعر جدید هم یاد گرفتی و همه کتابهاتو حفظی. علاقه داری تو همه کارها شرکت کنی و دائما می گی:" من ببرم/من بیارم/من بچینم/من .... موقع حرف زدن با بقیه اسم مخاطب رو آخر جملاتت می یاری. خوشگل می گی:"خسته نباشی"....."مامان خسته است".....مثلا اگه بغلم باشی و بگم: یاسی خسته شدم یه ذره بیا پایین بعد دوباره بغلت می کنم......با گفتن همین جمله "مامان خسته است" می ری بغل یکی دیگه....قربونت برم که اینقدر به فکر منی. یه بار از صبح تا ظهر کلی کار کرده بودم ....ازم خواستی با خونه سازیهات بازی کنیم.....یکی از لگوها افتاد اونور،بهم گفتی :"مامان برو بیارش" گفتم:خودت برو مامانی.....گفتی:"آره،خودم می رم.مامان خسته است."قربون صورت ماهت برم مــــــــــــــــــــــــــــــــــن اگه تو تلویزیون کسی رو بدون لباس ببینی می گی:"عمه/عمو برو هسایاتو(hesaya)(لباساتو)بپوش...... اگه کسی رو ببینی که افتاده رو زمین می گی:" موادد (movaded)خودت باش"=مواظب خودت باش" عاشــــــــــــــق توپ و توپ بازی هستی و تو فروشگاهها هم اگه توپ ببینی چند دقیقه فقط می ایستی و توپها رو تماشا می کنی. خیلی از کارهای فنی خونه رو من انجام می دم و اگه نتونم از بابامهدی کمک می گیرم....شما اگه یه کار کوچولو هم گیر کنه سریع می گی:"بابا بیدی بیاد،تو بلد نیستی" علاقه زیادی هم به عکاسی پیدا کردی و خیلی مواقع می گی:"مامان بیا از من عس بگیر" یا لپ تاپ رو نشون می دی و می گی:"عسای منو بیبیییم"="عکسهای منو ببینیم"(به ببینم می گی:"بیبییم" و اینقدر خوشگل می گی که نگو.....همه چی رو باید اول شما رویت کنی) علاقه زیادی هم به لاک پیدا کردی و واسه خودت دوتا لاک قرمز خوشرنگ هم داری......همش می گی:" بیا خاگ بزن"="لاک بزن".تا یدونه از ناخنهات پاک می شه سریع باید دوباره لاک بزنم واست. می گی:" خوخو بازیها بسته ان،هبا گم بشه بریم پارک"=+سرسره بازیها بسته ان،هوا گرم بشه بریم پارک" آخ آخ آخ یاسی،بابایی موقع رانندگی سریع عصبی می شه و گاهی هم فحش می ده .......البته جدیدنا بخاطر شما خیلی مراعات می کنه و لی گاهی حواسش نیست و ....متاسفانه و از طرفی خوشبختانه شما فقط کلمه پدر سگ رو یاد گرفتی و نمی دونم چطوری باید از ذهنت پاکش کنم.....می گی:"بابا پدر سگه"(مخصوصا موقعی که از دست بابایی ناراحت باشی) حالا کلمات جدید: هامین=یاسمین دو رنگ خاکستری و قهوه ای رو هم بلد شدی....قبه ای و خادستری. بجای عمه یا و لغات مشابه دیگه می گی:" عمه ها "و بجای مخورم(مثل بخورم)حالا می گی:"می خورم"(یاسی خودم رو کشتم تا تلفظ درست این کلمه ها رو یاد گرفتی....) عمو هویج .......و حالا عمو هیگ(hayag)=عمو فرهنگ خاله خارگ(kharag)=خاله لادن بکوئم(bokooam)=بکنم(مثلا بجای بازی بکنم می گی بازی بکوئم.....خیلی ناز) کیلیک=کلید قاب=تاب تشویو(teshooyoo)=تلویزیون خب=مبل هنش(hanosh)=روشن مامان هبگی(habagi)=مامان فرنگیس(از توی عکسها اسمشون رو یاد گرفتی.....کاش کنارمون بودن) شعرهات اینهاست: کلیه کتابها.....(یه خورده من ....یه خورده شما) کلاغه می گه قار قار مامانش می گه هست ماست باباش می گه ولش کن چادر سیا سرش کن از خونه بیرونش بکوئ شبها که ما می خوابیم آقا پلیسه بیداره ما خواب خوش می بینیم اون دنبال شکاره آقا پلیسه زرنگه با دزدا خوب می جنگه (فعلا در همین حد) قاب قاب عباسی خدا مامانو نندازی اگه بندازی بغل من بندازی
یکشنبه یازدهم دی 1390 | 18:45 | مامان یاسمین |
ديشب ......
ديشب...................شب يلدا..............در ميان جمع كوچكمان جاي تو خالي ولي سبز بود........ ديشب.................شب يلدا........در عكس دسته جمعيمان فقط تو نبودي و من چقـــــــــــــــــــــــدر دلم گرفت...........چقـــــــــــــــــــــــدر مامان بغض كرد ......................چقـــــــــــــــــــــــدر حال همه دگرگون شد سال پيش يلدا نداشتيم......................مگر مي شد يلدا بدون تو....................؟؟؟؟؟؟؟ امسال بخاطر تو يلدا داشتيم چون عاشق جشنهاي باستاني بودي................. جاي تو براي هميشه خاليست....................... جاي تو براي هميشه سبز است مامان بزرگ دوستت دارم و تا ابد دلتنگت خواهم بود ...................................................... بهانه گريه مي خوام.............بهانه فرياد زدن................... پنجشنبه یکم دی 1390 | 17:10 | مامان یاسمین |
عکسهایت را از آغازین ساعات رسیدن تا کنون کنار هم می چینم و خاطراتم را مرور می کنم....فیلم لحظه تولدت را دوباره با شور و حرارتی بیشتر نگاه می کنم تا شیرینترین لحظه زندگی ام را بار دیگر تماشا کنم.... آخ که چه لذتی داشت زمانی که تنگ در آغوش فشردمت،اولین بوسه ها بر تن نازت چقدر لذت بخش بود. چــــــــــــقدر فرق کرده ای!!!!! زمانی کوچکترین لباسها هم برایت بزرگ بود و قد و قامت کوچکت درون آنها گم می شد.... یه کوچولوی 52 سانتی متری 600/3 کیلویی بودی که برای نشان دادن خواسته دلش چیری جز گریه بلد نبود. دخترکی کوچک با آسمانی ترین نگاهی که من تا به آن روز ندیده بودم؛نگاهی عمیق و آشنا....صورتت کوچک و معصوم بود با وسعت یک دنیا.....هنوز هم هست. آنقدر کوچک بودی که می ترسیدم در آغوشت بگیرم مبادا که بشکنی....مبادا که تن نرم و نازکت خراش بردارد. این دو سال چقـــــــــــــــــــــــــــــــــدر زود گذشت!!!!!!!!!!! حالا دیگر می خندی،می دوی ،بازی می کنی حالا دیگر شادمانه کف می زنی و هورا می کشی. حالا دیگر حرفهای مرا می فهمی .....هم نفس تنهاییهایم شده ای . حالا دیگر نام مرا به زبان می آوری،مرا در آغوش می کشی،می بوسی،دستانم را می گیری .... حالا دیگر همپای من راه می روی... حالا دیگر کنارم می نشینی و با من حرف می زنی.....تو با آن زبان دلنشین کودکانه با من سخن می گویی...حرفهایت جذبه ای دارد که نگاهم را می برد آن بالا بالا ها ........می برد سمت خدا تا بار دیگر شکر گویمش بخاطر داشتنت. تو زلالتر از باران بهاری تو زیباتر از رنگین کمان هفت رنگی تو لطیفتر از برگ گل سرخی تو خوشبوتر از یاسی تو با ارزشترین هدیه خدایی تو تنها سهم من از دنیایی تو خود عشقی....عشقی....عشقی تو تعریف ناشدنی ترین کلمه ای
امیدوارم به هم آرزوهای رنگینت برسی دومین سال رسیدنت مبــــــــــارک دخترم تولدت مبـــــــــــارک دوشنبه چهاردهم آذر 1390 | 9:8 | مامان یاسمین |
خانوم کوچولوی من راستش خیلی وقته که دلم می خواد ببرمت جنگل جادوی پروما یا سرزمین عجایب الماس شرق،ولی تا حالا نشده،دلیلشو بذار به حساب تنبلی مامان. واسه اینکه زیاد شرمنده دختر گلم نباشم دیروز بردمت یه جای جدید واسه بازی و تفریح و وقت گذرانی.یه جایی که از لحاظ مسافت خیلی از خونه ما دور نیست و البته خیلی هم از زمان افتتاحش نمی گذره. رفتیم کلوپ پاندا،یه محل سرپوشیده تر و تمیز با وسایل بازی مختص کوچولوها...بازیهایی مثل:سرسره و جامپینگ بادی،پیست ماشین سواری،پیست قایق سواری ،قلعه ماجراجویان و ... بعد از یه گشت کوچولو توی سالن و بازدید محل واسه اینکه بدونم کجا واسه شما بهتره ، رفتیم فضای مخصوص بازی کودکان زیر سه سال: یه جا کلی توپ ریز و درشت بود و از اونجا که عاشق توپ بازی هستی خودت بی توجه به من رفتی داخل و کلی خوشت اومد بطوریکه آخر سر هم دوباره واسه اونجا بلیت گرفتم.....یه جای دیگه که اسمش پاندا کوچولو بود سرسره داشت و استخر توپ که کلی کیف کردی به علاوه چند تا الاکلنگ فایبر گلاس و یه ماشین کوچولو که روی یه سطح ناهموار حرکت می کرد و از این ماشین هم خیلی خوشت اومد و شادمانه قهقهه می زدی و... یکی از خوبیهای اونجا این بود که هر قسمت یه مربی مخصوص داشت کهمراقبتون بود و باهاتون بازی می کرد و مامانها می تونستن راحت و آسوده و خاطر جمع از بچه ها فقط بشینن رو صندلی و از تماشای بازی و شادی نی نی هاشون لذت ببرن. پیست ماشین سواری هم رفتیم و ابراز تمایل کردی که بری سوار ماشینها بشی ولی وقتی خانوم مربی بغلت کرد تا سوارت کنه حتی یه پا رو هم داخل ماشین نذاشتی. از سرسره بادی هم یه بار به کمک خانوم مربی سر خوردی و اومدی پایین و بعدش هم رفتی جامپینگ و یه کم بپر بپر . قلعه ماجراجویان مختص بچه های بالای 4 سال بود و شما فقط با خانوم عکاس رفتی داخل و عکس گرفتی،یه عکس خوشگل تو استخر توپ رو بزرگ روی پازل چاپ کردیم و بقیه عکسها رو روی سی دی تحویلمون دادند. از بلندگو هم ترانه های شاد کودکانه پخش می شد که دختر ناز منو توی استخر توپ به رقص واداشته بود . خلــــاصه مکان بسیار بسیار خوبی بود و به هردومون حسابی خوش گذشت....اینقدر بازی کردی و تخلیه انر÷ی شدی که آخر سر بدون دردسر بسکه خسته شده بودی خودت گفتی :"بریم " خوشگل نازم قول می دم بعد این زود به زود ببرمت کلوپ تا حسابی بازی کنی. مامانت خیلی دوست داره......بیشتر از اونی که فکرشو بکنی. چهارشنبه دوم آذر 1390 | 13:27 | مامان یاسمین |
|
||
| .: طراحی قالب وبلاگ : نایت اسکین :. |